February 21, 2015

مراقبۀ صدای چاکرای دوم - ساکرال چاکرا - روز 1

شنبه 1390.07.16
مراقبۀ روز
ساعت : 16:30
با شنیدن صدای چاکرا، دردی در تخمدان راستم احساس کردم.
کلاغ گفت : « حجم انرژی وارد شده باعث این درد شد. چاکراه داره خودش رو refresh می کنه »

مراقبۀ شب 
در قسمتی از موسیقی چاکرا که یک سکوت وجود داره و بعد یکهو صدای بعدی مثل برفک تلوزیون هست بهش اضافه می شه، دچار ترس شدیدی شدم. 
( چند دقیقه قبل از مزاقبه یک فیلم ترسناک دیده بودم و بعد از شنیدن صدا برفک که باعث وحشتم شد، مدام می ترسیدم کسی از پشت به من حمله کنه؛ احتمالن تأثیرات فیلم بود !)
در طول مراقبه رنگ نارنجی رو صدا زدم و خواستم که ببینم. و رنگ نارنجی هم به صورت جرقه یا اشکال نارنجی رنگ پراکنده و نامنظم از گوشه و اطراف چشمم خودنمایی می کردند.

February 19, 2015

مراقبۀ سکوت به دلیل شرایط جسمی - 3

جمعه 1390.07.15
ساعت : 1:30 ~ 1:45
یک چهرۀ خندان از یک دختر زیبا با رنگ پوست سبزۀ تند با لباس نیم تنه ای از پَر یا پوست مربوط به قبیله ای بدوی شاید مربوط به نواحی هاوایی یا سرخپوستان آمریکایی یا چیزی مشابه اینها بود، دیدم. بنظرم آمد که در یک غار هستند و اون روی سکویی نشسته که اون رو بالاتر از بقیۀ افراد، مقام می ده و صورتش با نور آتش کوچکی روشن شده. اون دختر به نظر به افرادی که اطراف و پایینتر از اون نشسته بودند از روی محبت و صمیمت می خندید و لبخند می زد.
بعد که بیشتر دقت کردم دوتا چشمش تبدیل به یک چشم شد و درست در بالای بینی یک چشم بزرگ دیده می شد. و بعد صورتش تبدیل به یک ماسک شد.
و بعد در استحاله ای دیگه به جای لبهای این ماسک یک منقار جایگزین شد.
با اینکه جایی که اون دختر زندگی می کرد و قبیله اش خیلی بدوی بود ولی چهره ای زیبا و امروزی داشت.

مراقبۀ سکوت به دلیل شرایط جسمی - 2

چهارشنبه 1390.07.14
ساعت : 1:35
کلاغ گفت : « به خوردن کپسول گیاه ( معجون رویا ) جور دیگه ای نگاه کن. مراحل ساخت معجون رویا یک مراقبه بود و تو تا حالا به چشم یک درمان بهش نگاه می کردی. از امروز وقتی این قرصها رو می خوری بعد از نیم ساعت که می خوای مراقبۀ سکوت رو انجام بدی اول از اون گیاهان تشکر کن و بهشون لبخند بزن و ازشون سپاسگزار باش که انرژیشون رو به تو هدیه دادند. اونوقت اثرش رو بیشتر حس می کنی و حسی که به تو می دهند بسیار جالب و زیبا خواهد بود.»

طبق این سفارش ابتدای مراقبه از گیاه داخل کپسول تشکر کردم و باهاشون احساس یکی بودن و یکی شدن کردم که با محبت و عشق در حال کمک کردن به من هستند و زندگیشون و انرژیهاشون رو به من هدیه می کنند. 
این دوره از مراقبه سکوت صدایی که توی گوشم می شنیدم واضح تر بود. شاید بخاطر سکوت شب بود. یک خستگی عضلانی در ناحیه معده ام پیدا شد و بعد احساس کردم دارم از سمت چپ بدنم سنگین می شم. بعد همون سمت از بدنم یهو گرم و بعد داغ شد و بعد کُل بدنم گُر گرقت. بعد از مدتی یک نسیم خنک به صورتم خورد و بعد سرما کل بدنم رو گرفت. اینقدر سردم شد که احساس کردم پوستم یخ یخ شده، دست راست، بازو و ساعدم سردِ سرد شده بود. احساس کردم شاید اینها انرژی گیاه هستند.
چیزی به نام شهود نداشتم. تنها یک سری چهره از فاصلۀ نزدیک دیدم که حس خوبی به من نمی دادند، چهره هایی خسته یا بی انرژی از چند زن و دختر. 

مراقبه سکوت به دلیل شرایط جسمی - 1

چهارشنبه 1390.07.13
ساعت : 00:5
سمت راست بدنم حین مراقبه یخ زده بود و سرمای زیادی در این ناحیه احساس می کردم. ( بعدها فهمیدم هوای خنک به دلیل حضور دستیاران غیر ارگانیک و یا ارواح اساتیدم و یا کالبد حامی که برای سر زدن آمده ایجاد می شه همینطور حضور یک روح و یا یک غیر ارگانیک بیگانه هم چین تغییر دمایی رو در یک قسمت از خونه یا حتا بدن شما ایجاد می کنه ).
وقتی چشمهامو بسته بودم یک ستارۀ روشن گوشۀ پایین چشم چپم ظاهر شد. توی گوش چپم هم صدای یکنواختی بود مثل آخرین ارتعاشات یک ناقوس به صدا در آمده، یا صدای هوا یا ... یک صدای دیگه ای هم می شنیدم، چیزی مثل حرکت کسی با لباس بلند روی فرش، البته بسیار آهسته و یکنواخت که گاهی قطع و وصل می شد.
یک شهود هم داشتم. البته تعدادی لکه های روشن بودند که پشت هم ردیف شده بودند ولی بعد اون لکه های روشن به یک سری خانمهای سفید پوش تبدیل شدند که دستهای هم رو گرفته بودند و پشت به یک دیوار از شمشادهای سبز تیره و بلند ایستاده بودند. انتهای این دیوارۀ شمشادی به یک عمارت می رسید که زیاد مشخص نبود. 
لباسهای اون خانمها مثل زنان قدیم انگلیسی، کمر کرستی و دامن پفی بلند بود و به نظر می رسید جنس لباسهاشون ابریشم، تافته و نخ و در مدلهای مختلف بود. برای همین احساس کردم که زنانی از طبقات مختلف اجتماعی در این عمارت زندگی می کنند. ولی نکته اینجا بود که هیچکدام از این خانمها سر نداشتند.

کلاغ گفت : « رنگ سفید، دروازۀ ورود به عالم اثیری هست. و این علامت باز شدن آجنا چاکراهه ( چاکرای 6 و چشم سوم ). اینها عروسهای نور هستند، برای رسیدن به عالم اثیری باید از این مرحله عبور کنی. ( راستش درست نفهمیدم منظورش چی بود!)

مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 7

دوشنبه 1390.07.11
مراقبۀ روز
ساعت : 12:50
  1. در حین مراقبه صوت چاکرا، یک اسم روی یک فاکتور دیدم به نام ( مهندس امید رحداد/ حداد ) 
  2. چهرۀ یک دختر نوجوان با چشمهای درشت سیاه که شال روی سرش رو مرتب می کرد وبه من نگاه می کرد.
  3. یک پسر بچۀ حدودن 11 یا 12 سال وارد شد. بنظرم صدای کلاغ بود که با تحسین می گفت: قرار بود اینجا با کالبدت روبرو بشی. ظاهرن پشت سر اون هم چند نفر دیگه بودند که آمده بودند تا من ببینمشون. یک دختر بچۀ سه ساله با آرایش موی خرگوشی پشت به من و نزدیک صورتم نشسته بود و به پسر 12 ساله نگاه می کرد در حالیکه خودش ضد نور شده بود.
  4. صورت یک بچۀ یک یا دو ساله با چشمهای درشت مشکی هم در یک لحظه آمد و رفت.
از لحاظ فیزیکی تمام بدنم یخ زده بود، بخصوص پاهام. و حتا یک بار احساس کردم از مچ پا تا بالا یخ زدم.

مراقبۀ شب
ساعت 00:30
با سر درد زیاد رفتم توی تخت و مراقبه رو منتقل کردم اونجا. 20 یا 30 دقیقه از مراقبه داشت می گذشت و من تصاویر و حرفهایی رو می شنیدم و می دیدم که چون تنوعشون زیاد بود سعی می کردم به خاطر بسپارم که یکهو پدرم بدون ملاحظه در رو باز کرد و حتا چراغ رو روشن کرد ( کاری که اگه من باهاش می کردم درجا سکته می کرد ) و شروع به سوال پرسیدن در مورد چراغ فریزر کرد و بعد هم در رو چنان بست که کل ساختمون بیدار شدند.
خیــــــــــــلی عصبانی شدم. طوری که قادر بودم یک بوفالوی نر بالغ رو با دست خالی بکُشم. گرمای زیاد و انقباض یا یک حس عجیبی سر معده ام ایجاد شد و بعد توی تمام شکمم پخش شد. فقط وقتی که با سرو صدای پدرم پریدم قلبم داشت از جا کنده می شد. این فقط 2% ماجرا بود. 98% خشم و عصبانیت و نفرت بودم. شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و یادم نیست چه ترفندی زدم که یک ربع تا 20 دقیقه بعد کاملن آروم شدم و دیگه عصبانی، خشمگین و متنفر نبودم.
مراقبه رو ادامه دادم ولی تمام شهودم یادم رفت و بعد از اون هم دیگه هیچ شهودی نداشتم.

کلاغ با شنیدن این ماجرا خیلی خوشحال شد و گفت : « خوشحال که تونستی در عرض 15 دقیقه خودت رو آروم کنی. مینویی که اگر عصبانی می شد تا 2 روز همچنان عصبانی بود حالا تونسته در 20 دقیقه خودش رو آروم کنه. این خیلی ارزشمنده. من اگر اونجا بودم از پدرت تشکر می کردم چون باعث شد تو چنین تجربه ای داشته باشی. به پدرت اینطور نگاه نکن که از روی بی ملاحظگی اینکار رو انجام داد بلکه به این قضیه اینطور نگاه کن که مأموریت داشته و قرار بوده با اون حرکت به تو آموزشی بده و تو بتونی خشمت رو اینطور محک بزنی و آرامش کنی. اون از طرف طبیعت مأمور بوده »
بهش گفتم : « البته من فردا بهش کلی توپیدم و کلی دادو بیداد کردم، ولی قلابی، اصلن عصبانی نبودم، داشتم ادای عصبانیها رو در میاوردم، فقط چون حوس نکنه یک بار دیگه اینکارو انجام بده.»
گفت : « ولی اگر من ببینمش بهش سفارش می کنم که اینکارو بارها و بارها انجام بده. چون تو به نوعی با ترس خودت روبرو شدی، و این یکی از روشهای روبرویی با ترسهای درونیه. ضمنن چون الان در دوران قاعدگی هستی و در این دوران خانمها از نظر معنوی قدرتمند هستند، مراقبۀ سکوت رو جایگزین مراقبۀ صوت چاکرا کن »

پ.ن : برخلاف مذاهب مختلف که دوران قاعدگی زن رو دوران نجاست می دانند و اونها رو از فرایض دینی منع می کنند. زنان در این دوره به دلیل پاکسازی دوره ای جسمی در بهترین حالت گیرندگی و قدرتهای معنوی قرار دارند. بطوریکه زنان مراقبه گر در این دوره حسهای قویتری نسبت به قبل داشته و حتا سکوت و خلسه های خوشایندتری نسبت به حالت عادی یک زن یا مرد مراقبه گر در حالت عادی رو تجربه می کنند. بنابراین یاتومنتهای زن در این دوره تمرینات خاص و مراقبه های متفاوتی رو شروع می کنند تا از این انرژی بیشتر و بهتر استفاده کنند.

مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 6

یکشنبه 1390.07.10
مراقبۀ روز
یک شهود داشتم.من خودم رو داخل اتاق شوهر خاله ام که جدیدن از دنیا رفته بود دیدم. همینطور دیدم شوهر خاله ام دم در اتاق ایستاده، خوشحال بود ومی خندید. و یک عینک به چشمش بود که تا حالا ندیده بودم.  پرسیدم : حالتون چطوره ؟
در حالیکه می خندید گفت : بله، خوبم !
به نظرم پیر تر از زمانی می آمد که مُرده بود.

مراقبۀ شب
هیچ احساس خاصی نبود.


مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 5

شنبه 1390.07.09
مراقبۀ روز
ساعت : 15:15
پای چپم پرش داشت و دوباره لگد زد. ران و زانوی پای راستم هم شروع به خارش کرد. بعد از پایان مراقبه پایان مراقبه صدای جیرجیر کم و تک و توک شنیده می شد ولی بیشتر صدای خود چاکرا بود که توی گوشم پر شده بود.

مراقبۀ شب 
هیچ شهود و حس خاصی نداشتم، بیشتر خوابم میامد و در نهایت خوابم برد و حتا باعث نشد خواب خاصی ببینم.