February 19, 2015

مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 4

جمعه 1390.07.08
مراقبۀ روز
هیچ احساس خاصی نداشتم و توی سرو صدا و ساعات پایانی روز مراقبه کردم و چون صبح اون روز با یکی از دوستام رفتیم پیش کلاغ و ازونجا هرسه رفتیم کوه چین کلاغ تا حامی من روی دوستم که از حضور یک موجود در بدنش عذاب می کشید، پاکسازی انجام بده و بعد ازونجا رفتم خونۀ خاله ام و مراقبه رو لا به لای سروصدای اقوام در حالیکه سردرد شدیدی آزارم میداد انجام دادم. شاید به این دلیل بود که نتیجه هیچی به هیچی شد.

مراقبۀ شب
با سردرد شروع کردم و وسطهاش خوابم برد. نزدیک به اواخرش بیدار شدم حتا خواب هم ندیدم.
هنوز موندم با این صوتی ناهنجاری که تا آخر صداش بلنده چطور خوابم می بره !!

February 17, 2015

مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 3

پنجشنبه 1390.07.07
مراقبۀ روز
هیچ شهود و یا احساس خاصی در چاکرا نداشتم.

مراقبۀ شب
تصاویر زیادی دیدم ولی چیزی نشنیدم.
  1. تصویر یک چشم مثل چشمهایی که روی تابوت فراعنه می کشن رو دیدم. با این تفاوت که خط چشمی که برای آرایش از گوشه چشم به شکل راست و ادامه دار می کشن بجای اینکه به بیرون باشه به سمت داخل و بینی کشیده شده بود.
  2. یک گربه با پوست ببر ( نارنجی، سفید، مشکی ) با دوتا چشم درشت سبز انگوری در حالت چمباتمه که در هنگامآماده باش برای فرار یا برای شکار به خودشون می گیرن از بالا به من خیره شده بود.
  3. مجموعه ای از درختها رو دیدم. سه درخت در پلان جلوی من قرار داشتند که بصورت ردیفی کنار هم قرار گرفته بودند. روی اولی از سمت راست یک تخته چوب با طناب نصب شده بود و روش یک نوشته یا نماد حک شده بود که یادم نموند. 
  4. دختری که موهای مشکی بلند تا کمی پایینتر از شانه اش داشت و یک جنگجو به نظر می رسید با ناراحتی به من نگاه کرد و از من رو برگردوند. اون یک نیم تنۀ سیاه پوشیده بود و یک دامن مثل یک تیکه چرم به خودش بسته بود. یک تیردان به پشتش بود و یه تیرکمان هم در دستش بود. بین تیرو کمان و شمشیر شک دارم.
  5. نام یکی از همکلاسیهای دبیرستان رو که شاگرد زرنگ کلاسمون بود رو شنیدم.
  6. تصویر یک بز وحشی یا یک قوچ سفید با دو شاخ راست و سیاه رو دیدم. پشمهای سفید زیادی داشت. به نظرم میاد صورتش سیاه بود ولی اونم درست یادم نمونده.
  7. این بار یکی از تصاویر پروفایل فیسبوک همون همکلاسی دبیرستانیمو بصورت محو دیدم که جلوی چشمم آمد.
  8. دخترهای چهارده سالۀ مو مشکی با سارافن توسی و بلوز های سفید رو دیدم که با شکلی خاص و هر کدومم به یک جهت ایستاده بودند. راست و بی حرکت و حتا بی احساس، درست مثل رباط. ولی آرایش ایستادنشون در عین بی نظمی دارای یک نظم بود.
  9. واچرم با اون رنگ لاجوردیش به شکلی رقیق و کم رنگ سعی می کرد به جای رنگ قرمز چاکرا ظاهر بشه. در آخر هم که گوشی رو برداشتم همون صدای جیر جیر رو داشتم ولی نه به بلندی و طلانی مدتی دفعۀ قبل. جیر جیر تموم شد ولی بعد از دو یا سه دقیقه بعد دوباره برگشت.
جالب اینجاست که تا حالا یکی حتا در یک از شهودهام هم رنگ قرمز نبوده، مثلن لباس قرمز یا ... عجیبه !

کلاغ در مورد شهود اول گفت : « این چشم نماد کالبد اول هست که نشان داده کمی آگاه شده و علامت خوبیه »
در مورد شهود چهارم که دختر جنگجو بود گفت : « اون دختر، رام گر هست و معمولن وقتی ظاهر می شه که منطق فرد خیلی غالب باشه و رام گر با این مسئله مشکل داره و میاد تا به شخص مراقبه گر راهنماییهایی بده ولی نمی دونم چرا از تو رو برگردونده !! معمولن تو اینجور مواقع باید به تو چیزی می گفت! 
در مورد اسم همکلاسیت که دوبار بهش اشاره شد، این بار که دیدیش روش آگاه باش چون ممکنه چیزی بگه که برای تو مفید باشه. بعضی اوقات افرادی که عاری از حقیقت هستند ممکنه حقیقت رو عنوان کنند و شاید چیزی که می گن برای تو حامل پیام خاصی باشه. دربارۀ واچرت هم چون روز پنجشنبه بوده و روز ژوپیتر، پس اون غالبتر می شه و اون صدای جیر جیر هم صدای پدربزرگ ( نامی که روی یکی از دستیاران کلاغ گذاشته بودیم چون به شکل پیرمرد ظاهر می شد و به بودن کنار من و حمایت ا زمن علاقه مند بود، گذاشته بودیم ) بود که می خواسته باهات ارتباط برقرار کنه ولی به شکل جیر جیر برای تو ترجمه شد.» 


مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 2

چهارشنبه 1390.07.06
مراقبۀ روز
ساعت : 16:15
در حین شنیدن صدا و مراقبه دیدم رفتم پیش یکی از دوستانم به نام شیرین. شیرین سیاه پوشیده و غمگین به نظر می رسید. بغلش کردم و بوسیدمش و در گوشش گفتم : چی شده که سیاه پوشیدی ؟! همینجا شهود تموم شد و جوابی نگرفتم.

کلاغ گفت : « پس ممکنه شهودهای دردناک هم به تو رجوع کنن. یادت باشه تا وقتی بلد نشدی در این شرایط چه کار کنی، دربارۀ شهودت با خود شخص صحبت نکنی. زنگ بزن به شیرین و فقط حالش رو بپرس »
با شیرین تماس گرفتم، گویا کاسکوی محبوبشون « فیبی » خرداد ماه مُرده بود و اهل خونه رو کلی غمزده کرده بود ولی من خبر نداشتم. من فقط شنیده بودم فیبی مریضه .

مراقبۀ شب
ساعت : 23:20
هیچ شهودی نداشتم و یک احمق هم مدام به گوشیم زنگ می زد و ادعا می کرد که اتفاقی شمارۀ منو گرفته ولی ول نمی کرد ( شما یادتون باشه که گوشیهاتونو خاموش یا سایلنت کنید چون واقعن این جور اتفاقات تو این لحظات آزار دهنده اس) پیامگیر مامانمم هی صدا در میاورد و مامانمم نمی کرد که لااقل خاموشش کنه .
پاهام طبق معمول صبح پرش داشتن و لگد زدن. ولی بعد اتمام صوت، در گوش چپم صدایی مثل جیرجیر نامنظم ولی کاملن واضح شنیدم که برام جدید و جالب بود در بک گراند اون صدای چاکرای 1 در گوشم هنوز ادامه داشت. 

مراقبۀ صدای چاکرای اول - مولادهارا چاکرا - روز 1

سه شنبه 1390.07.05
مراقبۀ روز
در حین شنیدن صدای چاکرا یک شهود داشتم. پسری با چشمهای درشت سبز رنگ، پوست برنزه، چهره ای جذاب و زیبا با کمی ته ریش در حال نوشیدن قهوه به من خیره شده بود. 
ارتعاش صوت باعث شد پاهام دوبار محکم لگد زدن و پرش داشتن انگار با چکش طبی روی عصب زانو زده باشن. ولی رنگ قرمز طبق معمول دیده نشد.

کلاغ گفت : « اگر نتونستی رنگ قرمز رو ببینی، نفس عمیق بکش و بعد احساس کن که این دَم رو در ناحیۀ چشم سوم جمع کردی و یا اینکه هنگام بازدم احساس کن که هوا از ناحیۀ چشم سوم می گذره و کاملن به خروج هوا از مجرای بینی و چشم سومت آگاه باش، در اینصورت می تونی رنگ رو ببینی.»

مراقبۀ شب
کاری که کلاغ گفت رو انجام دادم ولی بازهم نتونستم رنگ قرمز رو ببینم. همچنین هیچ شهودی نداشتم. فقط در اواسط مراقبه یکبار صدای « قار» کلاغی رو شنیدم. البته به نظرم تصاویری دیدم ولی خیلی کم و گذرا، طوری که یادم نموند.

مراقبۀ صدای چاکرا - تست

دوشنبه 1390.07.04
ساعت 3:15 Am
به خواست کلاغ به شکل امتحانی فایل موسیقی مربوط به چاکرای 1 رو با صدای بلند و در حالت خوابیده در تخت خواب شنیدم. ولی نه رنگ قرمز رو دیدم و نه حس خاصی رو تجربه کردم. واقعن صدای آزار دهنده ای بود. با اینحال وسطش خوابم برد، البته خیلی کوتاه، دوباره موسیقی رو دنبال کردم ولی باز چیزهایی که گفته شده بود برای من قابل حس نبود مثلن رنگ قرمز چاکرا یا سنگینی یا حس خاصی در چاکرای 1 و ... 
حالا از فردا مراقبۀ اصلی رو شروع می کنم.

مراقبۀ صدای چاکراها - مقدمه

مقدمه
این مراقبه با 7 فایل صوتی انجام میشه که متشکل از نُتها و صداهایی هست که برای تنظیم چاکراها و باز کردن اونها تدارک دیده شده. هر یک از این فایلها مربوط به یک چاکرا می شه.
دورۀ این مراقبه برای هر چاکرا 7 روزه که یک بار صبح و یک بار شب، یک بار در حالت خوابیده و یک بار در حالت نشسته و در مکان اقتدارانجام می شه .
 داستان ازین قراره که من باید این 7 فایل رو روی یک پخش کنندۀ خیلی خوب که صداهای زیر و بم رو بخوبی و واضح پخش می کنه بریزید و با هدفون گوش کنید و صداش رو هم تا آخر بلند کنید. 
در تمام طول مراقبه، همزمان با دنبال کردن موسیقی باید بر چاکرای مورد نظر و رنگ اون چاکرا تمرکز داشته باشید و به حسی که در اون چاکرا به وجود میاد آگاه باشید.
این مراقبه برای بیدار کردن بخشی از اقتدار کلام هست و بخش مهم اون کاریه که روی چاکراهها انجام می شه. فایل صدای چاکرا، ارتعاش چاکرا و سرعت اون رو تنظیم می کنه و همچنین باعث باز شدن انسدادهای احتمالی اون چاکرا می شه و به نوعی اون رو refresh می کنه. 
در این مراقبه، ناخودآگاه آرام و هوشیاریش بیشتر، و خودآگاه هم قویتر می شه. فراموش نشه که بعد از اتمام صوت باید مدتی در حالت سکوت و سکون بمونید و به صدایی که در ذهن و گوشها می شنوید دقت کنید. این کار به مرور سبب باز شدن چاکرای گوشها می شه.
با اینکه تمام اصوات کاملن طبیعی هستن مثلن صدای راه رفتن مورچه هم توش هست ولی باید بگم با موسیقی چاکرای اُشو و نمونه های مشابه خیلی فرق داره و یجورایی اصلن موسیقی به چشم نمیاد و شاید هم گوش خراش باشه. این نتها توسط استاد، درخت کهنسال درست شده و تمامن از تلاش و کوشش و دانش و آگاهی ایشون به علم موسیقی و صدای چاکراها نشأت می گیره و تاثیر فوق العاده ای روی چاکرها به جا میذاره.

February 01, 2015

مراقبۀ خورشید - ذکر روز آخر

شیوۀ مراسم و ذکر روز آخر

  1. دقت دوم
  2. ذکر مخصوص
  3. شروع مراقبۀ خورشید و اتمام آن.
  4. روز آخر را تا هنگام غروب کامل خورشید ( تاریک شدن آسمان ) باید همانجا حضور داشته باشید.
  5. اگر موجود خورشید ظاهر شد باید از او قدرت و اقتدار درخواست کنید که حمایت معنویتان را به عهده بگیرد اما اگر احساس می کنید که به دلیل ترس یا هر دلیل دیگری نمی توانید با موجود خورشید رو در رو شوید به سمت جنوب شرق برگشته و به حالت جنینی بنشینید و منتظر بمانید تا بروند ( دقیقن همون حالتی که برای مقابله با حضور ناوالهای خورشید باید گرفت ) 


یکشنبه 90.07.03
مراقبه با پودر معجون رویا
طلوع :  5:55 
طلوع رو روی پشت بام خودمون تحویل گرفتم. دقت دوم رو انجام و بعد مراقبه رو شروع کردم. هنگام مراقبه دوباره تصاویری رو وسط خورشید دیدم. همون چیزایی رو که روزای قبل هم دیده می شد. تقریبن مثل شکل زیر.
بیشتر شبیه یک چهره بود ولی بعدن شروع به تغییر کرد، اون وسط شلوغ شد و سایه های بیشتری دیده می شدند. اون تصویر وسط تبدیل به چیزی شبیه انسان شد، و بعد شبیه انسان بالدار و بعد بالهای خفاش و در آخر چیزی شبیه خفاش و ...
مراقبه تمام شد و من تمام مراحل آخر رو هم انجام دادم ولی جالب اینجا بود که خورشید رو شبیه وقتی می دیدم که باید بود در حین مراقبۀ دقت دوم می دیدم ! حلقۀ سرخ و صدفی و رنگ صورتی کمی پر رنگتر از دفعات قبل به همراه هالۀ سرخ و صورتی و آبی نیلی اطرافش.
در کل از کیفیت و حال و هوای مراقبۀ امروز خیلی راضی بودم. وقتی اومدم پایین خیلی خسته بودم. برخلاف روزهای قبل صبحانه نخورده رفتم خوابیدم، ساعت 9 صبح کلاغ بهم زنگ زد. هیجان زده، خوشحال و با نشاط به نظر می رسید و توی صداش دیگه اثری از اون بیماری همیشگی و یا ضعف و ... نبود. کلاغ گفت که اون همزمان با من مراقبۀ خورشید رو در کوه داشته و ازم خواست مراقبه ام رو براش توضیح بدم و بگم چطور گذشته، و منم همۀ چیزهایی که دیده و حس کرده بودم رو براش گفتم.
کلاغ گفت : « اون آدم بالدار من بودم، چرا شما بالهای کلاغ رو شبیه خفاش می بینید؟! من در خورشید بودم و با تو اتصال داشتم. موجود خورشید هم کنار من ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می کرد که این غریبه وسط مراقبۀ ورکانا چکار می کنه و از دخالت من شاکی بود. ولی وقتی فهمید بین من و تو ارتباط حامی و حمایتگری هست  و من حامی تو به شمار میام دیگه کوتاه اومد. این موجود خورشید از لُردهای این سیاره است و خیلی هم مهربان بود و می تونه بطور کامل حمایت معنوی تورو به عهده بگیره. حالا چرا بلافاصله بعد از مراقبه رفتی خوابیدی؟! یعنی خورشید نتونسته اینقدر بهت انرژی بده که سریع خوابیدی؟!!! »
من گفتم : « من دیشب نتونستم بخوابم و الان هم احساس می کنم یکی نشسته رو سرم. خیلی مَنگم ! » ( اونموقع نمی دونستم این حالت همون حالت خلسه است چون من در طول زندگیم سرم رو چند متر بالاتر از خودم احساس می کنم و دائم الخلسه هستم، واسه همین درست تشخیص نمی دادم کِی کدومه ولی به مرور تونستم بین این خلسه و اون خلسۀ مادرزادی یه تفاوتی قائل بشم .)
کلاغ گفت : « پس استراحت کن، اتفاقن خوبه چون انرژیت رو در بدنت تثبیت می کنی، تا ساعت 12 بخواب تا برای شب که آخرین بارت میشه سرحال و آماده باشی. راستی من حامی تو رو هم ملاقات کردم. بهم گفت « روی چاکراهای گوش مینو کار کن، من می خوام باهاش ارتباط برقرار کنم، تمام مدتی که مراقبۀ آینه انجام می داد من باهاش حرف می زدم ولی چیزی نمی گرفت » همینطور گفت « مینو خیلی دیر به مرحلۀ تسلیم و سرسپردگی  می رسه، این خصوصیتش که همه چیز رو با منطق بررسی می کنه و مسائل رو اینطوری حل و فصل کنه و در هر چیز منطق رو دخیل می کنه میراث زندگی گذشته اش هست، کمی باهاش راه بیا » من نمی دونم ! فکر نمی کنم باهات راه نمیام ! چون به نظر خودم که دارم باهات راه میام و من اصلن نمی خوام تو سرسپرده بشی، نمی دونم چرا اون به این نکات اشاره کرد! منظورش رو متوجه نشدم!! »
پرسیدم : « حالا می خوای روی چاکرای گوشم کار کنی ؟ »
گفت : « من اول روی اقتدار کلام با تو کار می کنم، اقتدار کلام یک شمن مهمترین چیز برای اون به حساب میاد ولی حالا ... نمی دونم ... باید ببینم توی هاله ات چی دیده می شه و ... راستی تو در مراقبۀ خورشید چیزی مثل خلسه رو تجربه نکردی؟ »
گفتم: « من فقط غرغر ذهن نداشتم و در تمام مدت متمرکز روی سایه هایی بودم که می دیدم و حالتی از سکوت همراه با کنجکاوی داشتم. »
کلاغ گفت : « موجود واچر در تمام مدت مراقبۀ خورشید مثل یک سپر آبی رنگ پشت تو حضور داشت و سعی می کرد تورو وارد خلسه کنه. چیزی که من در هاله ات دیدم رنگی بود که در هالۀ عارفها پیدا می شه وقتیکه در حالت سکوت ذهن و خلسه قرار می گیرن. انرژی خورشید هم از پایین بصورت S دورت پیچیده بود و در شبکۀ خورشیدیت فرو رفته بود. »
و من متعجب از اینهمه اتفاق و باز هم متعجب از اینکه اینهمه اتفاق افتاد ولی من چرا از هر کدوم فقط یه حس کوچیک و ناچیز داشتم !

غروب : 17:59 ( آخرین مراقبه )
برای غروب رفتم خونۀ خاله ام و سریع رفتم رو پشت بام. امشب بعد مدتها نه ابری بود و نه مانعی برای دیدن خورشید. از دقت دوم شروع کردم و بعد هم مراقبۀ خورشید رو شروع کردم. طبق معمول وسط خورشید سایه ها نمایان شدند ولی به نظرم رقیق تر از مراقبۀ صبح بودند. بعد از مرحلۀ نفس عمیق و ... ( مراحل ابتدای مراقبه ) که نوبت نگاه خیره به خورشید رسید، کم کم متوجه شدم که داخل و سمت چپ خورشید یک لکۀ سیاه وجود داره، مثل یک خال. قبل از اونهم چیزهایی مثل ستاره یا جرقۀ نور توی خورشید و اطرافش 2 بار دیده شد. ولی وقتی لکۀ سیاه رو دیدم فکر کردم خودشه. بالاخره ناوال یا یه موجود خورشید ممکنه بیاد جلوم ولی خب ...
همیشه مراقبۀ من متفاوت بوده و هست و انگار قراره همینطوری هم بمونه. اون خال سیاه همونجا متوقف شد و جلو نیومد. خورشید با خالی در سمت چپ در حال غروب بود و کمی مونده به غروب کامل، خال ناپدید شد. من ایستادم تا هوا کاملن تاریک بشه ( البته یه کم مونده تا کاملن ) من ساعت 6:30 یا کمی بعد تر از اون رفتم پایین و با کلاغ تماس گرفتم و جریان رو تعریف کردم.
کلاغ پرسید : « اون خال سمت راست بود یا چپ ؟ »
جواب : « چپ »
کلاغ با خوشحالی گفت : « تبریک می گم، مراقبه ات رو با موفقیت انجام دادی، تو موجود خورشید رو دیدی و اون به این شکل حضورش رو به تو نشون داد. اگر اون لکه در سمت راست بود یکی از ناوالهای خورشید رو دیده بودی ولی اونی که در سمت چپ دیدی از لُردهای خورشید و موجود خورشید بود که حمایت تو رو پذیرفت و پذیرفتن حمایتت رو با ظاهر شدن در سمت چپ خورشید بهت نشون داد.»
من پرسیدم : « چطور می شه صحت و درستی این مراقبه رو چک کرد؟ چطور می تونم بفهمم که آیا واقعن حمایت منو به عهده گرفته یا نه ؟»
کلاغ پاسخ داد : « در عالم اثیری و یا در حین تعلیمات معنوی به تدریج می تونی این حضور و حمایت رو احساس کنی. البته موجود خورشید مثل موجود آینه نیست که با اسمی که بهش میدی حاضر بشه. اون در حین تعلیمات معنوی از تو حمایت می کنه و در مسیر تکامل معنوی ات مواظب توست. بخاطر قدرتهایی که کسب کردی ما اقتدار کلام و اقتدار شنیدن رو با هم پیش می بریم. کارت عالی بود، تبریک می گم، از پس این مراقبه به نحوی عالی بر اومدی. »