November 16, 2020

برونفکنی - سیزدهم

 سه شنبه 93.01.12

حق با کلاغ بود. دلخوریهایم دوباره بازگشتند و من روزها و شبهایم را تحت فشار شدید روحی و احساسی سپری می کنم. با اینکه بین خودم و استاد کلاغ فاصله احساس می کنم و دلخورم اما همچنان در موارد ضروری با او در ارتباطم ولی نه مثل قبل با اشتیاق و از روی قلب. بیشتر از روی ناگریزیست و این خیلی حس بدیست که در مقوله ای افتاده باشم که هیچ نمی دانم و دیگر آن رابطۀ قلبی استاد و شاگردی هم در دلم وجود ندارد و رمق هیچ پرسش و پاسخی با کسی که باعث رنجشم شده ندارم اما همزمان مسیر را باید ادامه دهم و تنها راهنمایم هنوز همان کلاغ است و البته استاد پیشینم.

 

امروز بعد از ظهر برای برونفکنی اقدام کردم و علارغم تلاش بسیار موفق نشدم ناچار چشمانم را باز کردم و وقتی دوباره بستم شروغ به تاب خوردن کردم و خیلی آهسته از خودم خارج شدم. خواستم بدون باز کردن در از مانع عبور کنم، سرم تا نصفه داخل درب اتاق رفت ولی آگاه شدنم از این قضیه نگذاشت عبورم کامل شود. سعی کردم بی خیال و رها باشم و آن را عادی تلقی کنم ولی باز سرم از درب اتاق بطور کامل رد نشد. نمی دانم چطور بود ولی کلوزآپ نیم رخ صورتم را داشتم که سعی می کرد در آن وضعیت به اطراف نگاه کند. کلاً بی خیال روح بازی شدم، سرم را بیرون کشیدم در را باز کردم و به سمت اتاق سمت راست رفتم. درب اتاق طبق معمول باز بود ولی چیدمان آن فرق داشت و تغییر کرده بود. نزدیک شدم درب باز اتاق جلوی چشمم کم کم بسته شد. و من خودم دوباره در را باز کردم. ابعاد اتاق دوبرابر قبل شده بود و یک اتاق بزرگ تشکیل داده بود. دیوارهایش علاوه بر اینکه رنگ صورتی چرک داشت ولی کثیف هم بود و کلید برق هم نداشت انگار کلیدها مستقیم روی دیوار جاساز شده بود و قابی نداشت. دو تخت بزرگ فنری قدیمی در اتاق بود که انگار از بس زیرش لحاف و تشک ذخیره شده بود ارتفاع بلندی پیدا کرده بود. مادر و پدرم روی آنها دراز کشیده بودند و تا چشمشان به من افتاد گویی که می دانند برای چه منظوری آنجا هستم بی هیچ صحبتی از جایشان بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند. اتاق حال و هوای کهنه، قدیمی و گرفته ای داشت، روی زمین چیزی نبود و گاهی فقط یک فرش مستعمل و نخ نمای کوچک دیده می شد. در اتاق به غیر از تختها هیچ وسیلۀ دیگری وجود نداشت و روی دیوارها هم تابلویی نصب نشده بود. حال و هوای اتاق مثل احوالات این روزهایم زننده و دلگیر بود. شروع کردم به صدا کردن استاد. بارها و بارها صدایش کردم ولی خبری نشد. روی دیوار چهار کلید برای روشن و خاموش کردن چراغها دیدم. چراغها را روشن و خاموش کردم ولی هر بار اشتباه می شد و دست آخر نفهمیدم کدام چراغ با آنها روشن و خاموش می شود ! نمی دانم چه شد که دو چراغ از جایی دیگر از اتاق با آن کلیدها روشن شدند و سه اتاق دیگر نمایان شد. یکی از اتاقها را بعنوان اتاق سمت راست انتخاب کردم. اتاق خیلی کوچکی بود، ابعاد و اندازه اش بیشتر شبیه یک کمد بزرگ یا یک انباری بود تا اتاق. چند بقچه از پارچه های گلدار زرشکی ولی کهنه کنار دیوار قرار داشتند. و کسی زیر یک پتوی زرشکی و قرمز سرش را روی یکی از آن بقچه ها گذاشته بود و پشت به دیوار خوابیده بود. من فهمیدم که آن شخص خوابیده استادم است. از آزارهایی که دیده بودم سرخورده و دلخور بودم و گریه می کردم.

استادم پتو را از رویش کنار زد . مردی با همان سن و سال استادم و با همان قیافه اما اجزای صورتش به شکل زشتی اقراق شده بود. او یک گرمکن خاکستری روشن  به تن داشت که وسط سینه اش دو نوار مشکی نقش بسته بود و بر عکس هر چیزی که آنجا بود تمییز و آراسته بود. استادم نیم خیز شد و با لحنی لاتی پرسید : «چططوری؟»

من همانطور گریه کنان گفتم : «نکند تو هم می خواهی حالم را بگیری؟!»

با لحن مسخره ای گفت : «آره می خواهم حالت را بگیرم»

و لای پایش را باز کرد و با اینکه گرمکن تنش بود یک آلت تناسلی سگ آن وسط نمایان شد. پاهایش را دوبار جمع کرد و این بار با لحن پر مهری گفت : « بیا اینجا کف پاهایت را ماساژ بدهم»

و بعد به پهلوی راست خوابید و دستانش را بالا گرفت تا من کف پایم را در دستش بگذارم. ولی من ناگهان حرارت بدن فیزیکی ام چنان بالا رفت و خیس عرق شدم که قبل از آنکه استادم بخواهد کاری که می خواهد انجام دهد به جسمم بازگشتم. وقتی چشم باز کردم احساس کردم یک انرژی مچ دست راستم را فشار می دهد و پس از آن هرچه تلاش کردم که به موقعیت قبل برگردم موفق نشدم. نصف چپ بدنم خیس عرق شده بود و نصف دیگر خشک و یک موج انرژی از نقطه ای در اتاق شروع به باز شدن می کرد.

 

پ.ن : همه چیز آنطور که به نظر می رسد نبود. استادم پیشینم با کلاغ معامله ای کرده بود. او باید بود خودش را جلوی من ویران می کرد تا من از او زده شوم چون به نظر استادم وابستگی شدیدی که به کلاغ در امور معنوی پیدا کرده بودم مانع رشدم شده بود و باید بود آن دیواری که به آن تکیه داده ام طوری خودش را خراب کند که من از او منزجر شده و روی پای خودم بایستم و در عوض استادم به کلاغ قول داده بود تا گره ای که مانع ورود به کالبد پنجمش شده را برطرف سازد تا اشراق برایش رخ دهد. هرچند کلاغ این را برایم باز کرده بود ولی آن ویرانی تا آن حد برایم مهیب بود که نیت خیر آن برایم اهمیتی نداشت به علاوه اینکه هنوز آن دیوار داشت خودش را بیشتر تخریب می کرد و عملیات تخریب متوقف نشده بود. کلاغ در حد خودزنی پیش می رفت تا من از او بیزار شوم و البته بالاخره نتیجه داد. اما آن روزها بسیار تاریک و غمزده بود و من در تنهایی عمیقی دست و پا می زدم.

 تاریخ : 99.08.26

 

 

November 15, 2020

برونفکنی - دوازدهم


شنبه 93.01.01
بعد از ظهر به قصد برونفکنی دراز کشیدم. جدیداً مثل سابق آن ارتعاش انرژی یا لرزش محوس در بدنم و بی هیچ علامتی بیرون کشیده شدن برایم اتفاق نمی افتد.
البته کلاغ در این باره نظر مثبتی دارد و معتقد است در حال بدست آوردن اقتدار برونفکنی هستم و اینها علامتهای خوبیست.
بعد از مدتی موفق شدم و از جسمم بیرون زدم، وقتی روی پاهایم ایستادم خواستم به جسمم نگاهی بیاندازم ولی با تعجب بار دیگر دیدم کسی که روی تخت خوابیده خودم نیستم ! ازین ملاقاتهای عجیب و غیر منتظره با جانشینم خاطره ای خوشی ندارم بنابراین سریع روی برگرداندم تا از درگیریهایی که همیشه با آن غریبه اتفاق می افتد جلوگیری کرده باشم و وقت ملاقات با استادم را هدر ندهم.
از اتاق بیرون آمدم و به سمت اتاق سمت راست پیچیدم. اتاق سمت راست در واقع اتاق خواب مادر و پدرم است و درب اتاق همیشه باز است اینبار هم همینطور بود آنقدر طبیعی که انگار واقعیت است. همه چیز از دکوراسیون تا حال و هوای اتاق عین واقعیت بود. دوباره به اتاق خودم بازگشتم به این امید که وقتی دوباره در را باز می کنم همه چیز عوض شده و آن اتاق آمادۀ دیدار من و استادم باشد، مجدداً در را باز کرده و بیرون آمدم ولی باز همه چیز همانطور بود و تغییری نکرده بود الا درب اتاق خودم که عریض تر شده و وسط آن شیشه ای مشبک کارگذاشته شده بود.
گیج شده بودم و احساس می کردم که زمان دارد از کفم می رود و من کاری که باید را انجام نداده ام. دوباره به اتاق برگشتم ولی به پهلو و سریع پشتم را به تختم کردم چون دیدم چشمان آن دختر جانشینم تکان خوردند و من واقعاً حوصلۀ کتک کاری نداشتم. دوباره در را باز کردم و بیرون آمدم.
تا قبل از این بار که بیرون آمدم هوا روشن و مطابق همان ساعت بعد از ظهر بود ولی این دفعه همه چیز تغییر کرده بود، گویا نصفه شب بود و چراغها هم خاموش. در تاریکی دیدم  پدرم در راهرو و نزدیک خروجی راهروی اتاق خوابها طاق باز روی زمین خوابیده و البته خودش هم بالای سر جسمش ایستاده و به آن نگاه می کند. نزدیکش رفتم و پرسیدم : « چه شده ؟!!! چرا اینطوری شده ای؟؟!»
 پدرم با ناراحتی و آهسته گفت : « نمی دانم. دکترهایم می گفتند غذای چرب نخور ولی من توجهی نکردم ... فکر کنم به خاطر این بی توجهی این اتفاق افتاد !...»
بعد به سمت در آپارتمان رفت. زیر نور کمی که نمی دانم منبعش کجا بود دیدم پیراهن سیاهش را به تن کرده. پرسیدم : « کجا می روی ؟!»
گفت : «می روم به همسایه ها بگویم تا برای کمک بیایند »
گفتم : «صبر کن ! امروز چه روزیست؟»
پدرم در پاسخ گفت : «امروز سه شنبه است! ساعت 3:30 دقیقۀ نیمه شب»
من می دانستم که آنچه می بینم در برونفکنی روی داده ولی مطمعن بودم تداخل زمانی یا سفر زمانی چیزی رخ داده. اشتباهی که کردم این بود که فکر می کردم این اتفاق دست کم مربوط به هفتۀ آینده یا تاریخ نزدیکی خواهد بود چراکه پدرم از نظر ظاهری فرقی با آنچه در حال حاضر دارد نداشت یعنی پیرتر، لاغرتر یا چاق تر نبود. برای همین به فکرم نرسید تاریخ دقیق را از او بپرسم و به روز اکتفا کردم.
وقتی پدرم داشت تاریخ روز را می گفت فقط من و او آنجا حضور داشتیم اما بعد از مدتی مادرم را هم کنارم دیدم که نگران و بهت زده در حالیکه دستش را مشت کرده و جلوی دهانش گرفته به ما نگاه می کند. اما وقتی پدرم سیاه پوش از در خانه خارج می شد. شش نفر دیگر به ردیف کنار مادرم جلوی در ایستاده بودند و خروج پدرم را نظاره می کردند. آن شش نفر هم سیاه پوش بودند ولی قد و قامتهای متفاوتی داشتند، بعضیشان کلاه سیلندری به سر داشتند و بعضیشان چکمه پوش بودند ولی همۀ لباسهایشان سیاه بود. پدرم از در بیرون رفت و من مضطرب و اندوهگین به اتاقم برگشتم. حوصلۀ درگیری با آن دختر را نداشتم. در را باز کردم و وارد اتاق شدم و شروع به گریه کردم. دختر جانشینم روی تخت با دختر دیگری که کنارش نشسته بود مشغول صحبت بودند. به محض ورود من هردو رویشان را به سمت من برگرداندند و با نگاهی سرد و بی تفاوت همراه با لبخندی که از ته ماندۀ صحبتهایشان روی لبهایشان جا مانده بود به من خیره شدند. انگار این بار بی خیال حمله ور شدن و پاچه گیری بودند. من گریه می کردم و گریه می کردم و احوالات تاریک و غم زده ای از آنچه با آن روبرو شده بودم در هوایم موج می زد.
به جسمم برگشتم و با کلاغ تماس گرفتم ولی جواب نداد، واقعاً دلم می خواست برای یک بار هم که شده وقتی که به او نیاز دارم در دسترس باشد ولی ... برایش پیامک زدم و بالاخره بعد از ساعتی تماس گرفت.
اول گفت : «نمی دانم چرا این جریانات را به تو نشان داده اند. وقتی کسی به آینده سفر می کند حتماً می خواستند چیزی به او بدهند ولی نمی دانم چرا این موضوع ...!!»
وقتی شنید به پشت وارد اتاق شدم حرفش عوض شد. گفت : « خب، یکی از راههای سفر به آینده در برونفکنی همین کار است که از پشت به اتاق وارد شوی و دوباره در را باز کنی و بیرون بیایی... ای کاش تاریخ سال و ماه را از پدرت می گرفتی ولی مطمعن باش این اتفاق تا 4 یا 5 سال دیگر رخ نمی دهد چون اگر قرار بود این واقعه در زمان نزدیکی روی دهد تو باید بود یک سری نشانه های دیگر هم دریافت می کردی که مثل پازل کنار هم قرار می گرفتند.»
در مورد آن دخترهای مهاجم از کلاغ پرسیدم و او خواست تا بداند آنها به چه شکل هستند، گفتم : « قبلاً یک دختر ظریف، خوش چهره و سبزه رو بود ولی اینبار پوستی سفید و چشم و ابرویی مشکی داشت ولی همچنان زیبا و ظریف اندام بود و البته هر بار اندامی انسانی داشته اند.»
کلاغ گفت : « من و دستیارم (K) روی او خیلی بررسی کرده ایم، کاملاً مطمعنم او کالبد خودت نیست و حتا آن جنی که در اتاقت زندگی می کند هم نیست، موجود دیگریست که نمی دانم چه نقشی اینجا دارد. شاید هم از طرف استادت باشد و اصلاً شاید خود او آنها را می فرستد چون به ظاهر با تو مبارزه می کنند ولی در واقع شاید در حال باز کردن چاکراها و نادیهای تو هستند. باید در این باره هم بررسی کنم »
گفتم : « به یاد دارم آن اوایل وقتی می خواستی حمایت مرا به عهده بگیری چیزی در مورد استادم گفتی! یادت هست؟! گفتی تا وارد عالم اثیری شدی یک دختر شروع به مبارزه با تو کرد و بعد استادم را دیدی که گفت آن دختر یک چهره از خودش بوده و بعد گفتی در جای دیگر اشاره کرده که آن دختر یکی از دستیارانش بوده که می خواسته لیاقت تو را در حمایت من بسنجد. بنظرت این همان نیست؟!»
کلاغ گفت : « شاید، احتمال دارد. باید بررسی کنم چون دیگر نمی توانم از استاد خودت مستقیم بپرسم. بار آخری که او را ملاقات کردم از من خداحافظی کرد و چون مجدداً با او ارتباط برقرار کردم خیلی عصبانی شد. »
 

November 14, 2020

مراسم قارچ جادویی – تجربۀ دوم


پنجشنبه 92.12.22
ساعت 8:20 شب بود که دو گرم قارچ هاوائین خوردم و 45 دقیقه بعد اثرش شروع شد. قبل از اینکه مراسم را شروع کنم موسیقی گرۀ شش و هفت را گوش کردم، چشمهایم را بستم و در مرکز اقتدارم نشستم.
ابتدا یک سری ویژن های کوتاه و پشت سرهم داشتم. انسانی با سر مار کبرا و با لباس نگهبانان باستانی که یک نیزه هم به دست داشت ولی درست مشخص نبود.
بعد از مراسم که ازکلاغ پرسیدم گفت : « این نگهبان گرۀ سوم است »
رنگهایی می دیدم که بیشتر قرمز و سبز بودند و صداها ... صدای بوقی مثل دمیدن در یک شاخ بز.
وقتی نشسته بودم احساس می کردم مارهای ریزی در بدنم شروع به حرکت می کنند و بعد تکانها و حرکاتشان واضح تر و محکمتر شد و گویی اندامهای داخلی ام را از درون می فشرد، احساس کردم مغزم را آنقدر فشار داده که اندازۀ یک تیله شده و یک درد ناشی از فشرده شدن وسط دو نیمکرۀ مغزم احساس کردم. دردش شبیه وقتی است که فشار خون را می گیرند و بازو زیادی فشرده می شود ولی این بار انگار داشتند فشار مغزم را می گرفتند و ... احساسهای عجیب ...
روی کوسن مراقبه ام که وسط مرکز اقتدارم بود دو زانو نشسته بودم، بعد در همان شکل خم شدم. شادی بی دلیل و بزرگی در من موج می زد و با خودم بی جهت می خندیدم و صدای جیغی ریز از خوشحالی و ذوق کردن در همان حالت در آوردم.
دیوانگی ؟!
ساعت 9 شب بود که جنون من به حد اعلای خود رسید، فکرهای پرتی که یادم نمانده در سرم چرخ می زدند.
مادرم از پشت در گفت : کِی بیرون می آیی؟
گفتم : صبح
گفت : یعنی می خواهی تا صبح آنجا بمانی؟ هر وقت مراقبه ات تمام شد بیا بیرون!
با صدایی که استرس و ترس در آن کاملاً مشخص بود گفتم : نه ! نیایی تو !! من نمی آیم ! بعداً می آیم ! شما برو ! شب بخیر ...
مادرم خندید و گفت : « من که نمی دانم چه می گویی، تو ما را با این کارهایت دیوانه می کنی »  و رفت.
آنجا بود که فهمیدم بهتر است در این حالت با کسی صحبت نکنم چون کنترل حرفها و کلماتم را از دست داده بودم. مدام کلاغ را صدا می زدم و "امیر" ( من در آن حالت آن استاد دون خووانی را امیر صدا میکردم و بی هیچ وجه نام اصلیش را به یاد نمی اودرم)
وقتی امیر را صدا می کردم پیش خودم می گفتم : امیر دیگر کیست !؟؟ چرا من به او باید بگویم امیر؟!!
دوباره مثل دیوانه ها اینطرف و آن طرف را نگاه میکردم، کلاغ را صدا میکردم و ریز می خندیدم. در آن حالت چیزهایی در مورد خودم فهمیدم. دریافتم که می توانم به خودم و دیگران آسیب فیزیکی بزنم، می توانم برای خودم و دیگران مضر باشم و می توانم کاری کنم که از انجامش پشیمان شوم و ...
صدا گیرهای گوشم را که هنگام پرسش و پاسخ پشت دری با مادرم برداشته بودم دوباره گذاشتم ولی احساس کردم که صدایی می آید. فکر کردم شاید مادرم دوباره با من کاری دارد، صداگیرها را مجدداً برداشتم. صدای مادر وپدرم بود که در اتاق کناری با هم صحبت میکردند و چون من هم مشغول بودم آنها هم زودتر از همیشه خاموشی زده بودند.
ذهنم ناگهان بی دلیل داغون شد، احساس بدبختی و اسارت در یک زندگی خسته کننده و کسالت بار روی سرم هوار شد. این حس بدبختی آنقدر شدید بود که اگر در حالت عادی این حس را لمس کنم در دم خود را خواهم کشت. دوباره صداگیرها را گذاشتم.
نه آن استاد دون خوان باز و نه کلاغ هیچکدام آنلاین نبودند و جوابی نمی دادند. برایشان چندین پیام گذاشته بودم : من دیوانه شده ام ؟!!
درست نمی شوم ؟!!
همینطور دیوانه می مانم ؟!!!! و ...
جنون و دیوانگی ام از 9:30 تا 1 نیمه شب طول کشید.
به حالت سجده افتاده بودم و پیشانی ام را روی کف دستهایم بر زمین تکیه داده بودم. ( برای اینکه نورهای همسایگان مجاور مزاحمم نشوند چشم بندم را هم بسته بودم تا فضای چشمم کاملاً تاریک باشد ) یک آن احساس کردم موش کوری هستم در زیر زمین. جلوی خودم جعبۀ فلزی کوچکی حاوی مُهر دستیارم، گوشی مبایلم وتیوب کرم ویتامینه بود. خدا را شکر کردم که کسی را با این دیوانه بازیهایم پیش خودم دعوت نکردم تا در مراسم مواظبم باشد، فکر نکنم آبرویی برایم می ماند.
همانطور که روی زانوهایم خم شده بودم تمایل به خزیدن و حرکت به همان شکل را پیدا کردم، از دستهایم استفاده نمی کردم با دهان و بینی ام اشیاء را لمس و بررسی می کردم. بینی ام به جعبۀ مُهر دستیارم خورد، خنک بود. دریافتهایم از هر چیزی با آنچه در حالت عادی دارم بسیار متفاوت بود. با لبها و نوک بینی ام آنقدر آن جعبه را لمس کردم تا بالاخره یادم آمد که جعبۀ دستیارم است. صورتم را به سمت دیگری چرخاندم و به قوطی کِرِم برخورد کردم آنرا هم به همان شیوه تجربه کردم. جالب اینجا بود که فقط در آخر برسیهایم متوجه می شدم که آن شئ چیست نه به آن خاطر که به یاد می آوردم آنها را پیش از این آنجا گذاشته ام ! خودم به خودم می گفتم من موش کورم ! والبته از این وضعیت هم بدم نمی آمد یعنی مشکلی با اوضاعم نداشتم. لحظاتی بعد احساس کردم روی بلندی هستم، یک ارتفاع خیلی خیلی بلند و کوسن زیر پایم آشیانۀ من است. حال یک جوجه عقاب بودم. البته فقط سر یک جوجه، بدنم را حس نمی کردم. نوکم را به زمین زدم با انکه به فرش می خورد ولی درکی از فرش و زمین نداشتم چون نوکم تا هر کجا که می توانست درونش فرو می رفت. منِ جوجه عقاب از بالا به پایین نگاه کردم. هر چه می دیدم گوشه دار و زاویه دار بود مثل یک لابیرنت با خطوط سبز و قرمز و در پلانهای مختلف. یعنی خطها پلان بندی داشتند و همینطور ضخیم و نازک. من جوجه عقاب بودم ولی در پایین قله ای که آشیانه ام بود کوه و طبیعت نبود بلکه خطوط سبز و قزمزی که یک لابیرنت را تشکیل می دادند  و در تاریکی می درخشیدند را می دیدم. لحظاتی بعد احساس کردم خاکم و بعد درخت بودم و بعد ... در جنگلم و یک شیر کوهستانم، ولی هیچ وقت گرگ نبودم و هیچ گرگی با من تماس نگرفت همینطور اساتیدم و دستیارانم و حتا کلاغ، از صدا کردن هیچکدامشان نتیجه ای نگرفتم.
بعد از آن تجربۀ حیات وحش دوباره جنون قدرت گرفت. رفتم و به دیوار چسبیدم  و به آن تکیه دادم. پُلارم را روی زانوهایم انداختم چون سردم شده بود. احساس کردم خود واقعی ام گوشه ای از بدنم اسیر شده و کل ذهن و جسمم در اختیار دیگریست که او هم به هر طرف که میل کند می تازد.
در ذهنم دیدم که به دوستان طبیعتگردم پناهنده شدم و به آنها التماس می کنم که به من کمک کنند. می گفتم : « من را نجات دهید ! ترخدا کمکم کنید ! یکی مرا نجات دهد!! »
ولی از آن بین کسی نمی فهمید من چه می کشم، همه مانند ماهی با چشمانی گشاد و متعجب و میخکوب نگاه می کردند و می پرسیدند : « مینو ؟؟ خوبی؟! »
من در جواب می گفتم : « نه، واقعا خوب نیستم، دیوانه شده ام، یکی کمکم کند! خواهش می کنم نجاتم دهید! »
در آن حال ناگهان رفتم و یقۀ پیام، لیدر تورمان را که با تعجب و لبخندی از سر استیصال به من خیره شده بود گرفتم و گفتم : « پیام تو هیچوقت آدم نمی شوی، تو هیچی نمی شوی!» این را بارها و بارها تکرار کردم و در آخر اضافه کردم : « خطری تو را تهدید می کند، مواظب خودت باش، پیام تو آدم نمی شوی ! »
لبخند مستعصل از لبانش محو شد و تعجب و نگرانی در چهره اش نشست و به دیگران نگاه کرد.
از التماس به دوستان طبیعتگردم نتیجه ای عایدم نمی شد ولی همچنان بین جمعشان روی زمین افتاده بودم و به سمتشان می خزیدم و کمک کی طلبیدم و آنها هم که هیچوقت مرا به این روز ندیده بودند مات و مبهوت و متحیر شده و حرفی نمی زدند و تنها چیزی که می گفتند این بود که «مینو چی شده ؟! ... مینو خوبی ؟!!»
گاه و بی گاه صدای آن بوق عجیب و آن جهانی را می شنیدم... از آن جمع بیرون آمدم و خود را بار دیگر در اتاقم دیدم با یک حس جدید! همه چیز زنده است!!
بجای اینکه روی کوسن بزرگ نشسته باشم آن را زیر پاهایم احساس کردم. کف پاهایم انگار روی یک مادۀ لیز و لغزنده قرار داشت، مانند این بود که داخل کوسن پر از آب شده بود. یک دستمال کاغذی نوک پاهایم افتاده بود، با نوک پایم آن را لمس کردم ولی دستمال شروع به پریدن و حرکت کرد، انگار که همه چیز در زیر پاها یا در تماس با هر نقطه از بدنم حرکت و جنب و جوش داشت.
پُلارم را بلند کردم تا روی پاهایم بکشم، در کمال تعجب دیدم چقدر پهن و دراز است ؟! و چقدر بی دلیل تکان می خورد؟! پُلار را از هر طرف می گرفتم پهن بود و بیش از آن حدی که من موجبش می شدم تکان می خورد.
البته باید بگویم در آن شرایط همه چیز پهن بود. دستهایم در تاریکی مثل یک پنجه های یک قو بود و بین انگشتانم بهم با پره هایی وصل شده بود و یکپارچه به نظر می رسید و البته پرز هم داشت.
بعد از مدتی احساسی از حقارت و پستی تمام وجودم را گرفت. حقارت، حقارت، حقارت ... صدای بوق با صدای ضربه هایی به یک لولۀ آهنی بزرگ و ضخیم ترکیبی موسیقایی و ریتمیک ایجاد کرد.
رفتم دستشویی، جلوی آئینه چهره ام را بار دیگر بررسی کردم، مثل دفعۀ قبل بود و زیاد تغییری نکرده بود. بنظر زیباتر شده بودم، صورتم کمی پهن تر و چشمانم درشت تر بود و البته مردمک چشمم تا آخر باز بود. آبی به صورتم زدم تا بلکه کمی حال و هوایم را تغییر دهد و برگشتم. در موقعیت قبل مستقر شدم. به سمت پنجره که نگاه کردم احساس کردم یک بشقاب پرنده کمی دورتر فرود آمده چون نوری مهتابی که کمی آبی روشن فسفری داشت از گوشۀ پنجره داشت شدت می گرفت و کمی بعد به حالت عادی برگشت و دوباره روشن شد ولی اینبار به رنگ زرد فسفری. شک نداشتم پشت پنجره خبریست. در تاریکی اتاقم چینهای پرده به شکل اعصاب خورد کنی منظم شده بود و سقف کوتاه تر و پنجره و تخت خوابم عریض تر شده بود، حتا تابلوی بالای تختم هم با عرض تخت کش آمده بود.
یک آ ن دیدم که روی تختم پوست حیوان انداخته شده و اتاق به شیوه ای باستانی آراسته شده.
دقایقی و شاید ساعتی به این شکل گذشت. ناگهان احساس کردم در حالیکه نشسته ام به سختی می توانم تعادلم را در آن حالت حفظ کنم. نمی توانستم جلوی افتادنم را بگیرم و از سمت راست روی زمین ولو شدم، بی حالی عجیبی داشتم  و در ذهنم جملاتی تکرار می شد : « در مراسم مرگم کمکم کنید ... برای مردن کمکم کنید ... » و احساس کردم خیلی راحت روح از بدنم جدا شد و جان دادم.
دوباره خودم را روی زانوهایم انداختم و احساس کردم یک جنین هستم، یا شاید یک نوزاد! دستهایم را با لذت لیس می زدم و همزمان شگفت زده می شدم. احساس شگفتی و امنیت یک نوزاد در یک محل امن و گرم را داشتم. و بعد از مدتی خود را در حال گفتن این کلمات یافتم : « همسر زیبای من مرا ترک کرد... به من گفته اند او مرده است ولی من باور نمی کنم، او نمرده، بلکه مرا رها کرده و رفته است ... همسر زیبای من، همسر زیبای من ... من عاشق ترین مرد زمینم ...»
این سکانس آخر مربوط به آخرین تناسخم می شد که مو به مو آنرا چشیدم.
و بالاخره بعد از اینهمه جان کندن و جنون، جواب یکی از پیامکهای سوال « من دیوانه شدم ؟!» را از کلاغ را دریافت کردم.
نوشته بود : « مگر دوباره قارچ زدی؟! ... این یادت باشد دیوانه از دیوانگی اش آگاه نیست، سعی کن کتابهای اوشو را بخوانی. به خودت ایمان داشته باش، همه چیز برای شناخت خودت است و با شاهد بودن در رفتارت درست می شود. خودت را از دورن بساز و روی خودت کار کن و همینطور روی رفتارهایی که آنها را صحیح نمی دانی و آنها را از خودت دور کن و از جنگیدن با خودت و آدمها دست بردار تا راه سالم زندگی کردن به سمت هدفت را ببینی »
باید اعتراف کنم نمی دانم چند دقیقه، شاید یه ریع ساعت داشتم سعی می کردم نوشته هایش را بخوانم ولی نمی توانستم. خواندن نوشته های پینگیلیش در حالت عادی هم  سخت است و در این وضعیت خود شکنجه بود. اول فکر کردم در خط اول به من فحش داده و نمی دانم چرا تا آخر آن متن مدام فکر می کردم که به من توهین کرده!!
کلاغ نوشت : « این حالت جنون برای هشت ساعت طبیعیست. احساس دیوانگی تمام می شود، هربار احساس بدی داشتی فقط چراغ را روشن بگذار و به صدای قارچ گوش کن. اینها احساساتی گذرا هستند، نترس، فقط شاهد باش، چند ساعت دیگر تمام می شوند.»
در جواب گفتم : « من اصلاً نمی توانم ... نمی دانم کجا هستم و تو کیستی و نمی فهمم چه کار می کنم !!»
گفت : « الان صدای قارچ را داری که جای ذهنت نشسته و حرف می زند. کارگزار و استادت را صدا کن تا کنارت باشند »
گفتم : « صدا کردم،خیر سرشان نمی دانم کجا هستند ... باید همینجا باشند !»
کلاغ گفت : « نگران نباش چند ساعت دیگر ذهنت به حالت همیشگی بر می گردد. صدای ذهنت در واقع صدای الهۀ قارچ است، می شنوی؟ با جزییات بنویس.»
گفتم : « بله می شنوم... نمی توانم بنویسم ... یک مدت فلج بودم »
با سختی پیامک می دادم و دست و انگشتانم قادر به انجام وظایفشان نبودند.
گفت : « باشد... بگو کلاغ سلام رساند و گفت راز اثیری را به من بگویید»
کاری که گفته بود را انجام دادم ولی پاسخی دریافت نکردم.
ادامه داد : « سعی کن برای اینکه اذیت نشوی چشمهایت را نبندی یا خیره به چیزی نگاه نکنی. از او سوال کن تا دلیل دلخوریی که برایت به وجود آوردم را برایت باز کند. همینطور از او دلیل عصبانیتت ازآدمها و انجام کار درست و چگونگی عشق ورزیدن به آدمها را بپرس »
باز هم کاری که گفت انجام دادم ولی نتیجه نداد ... پرسیدم : « کدام کار؟! مگر کاری کردی؟!! »
گفت : « نه دلیل همان دلخوریت از من و فاصله ای که بین ما افتاد را می گویم »
گفتم : « دیگر چه اهمیت دارد! من کلاً نمی فهمم چه می گویی »
کلاغ پاسخ داد : « می فهمم، اما وقتی به حالت همیشگی ات برگردی باز برایت کلی سوال بی جواب باقی مانده، سعی کن همه اش را بپرسی.»
گفتم : « یک جورایی فلجم، کاری نمی توانم بکنم و چیزی نمی توانم بخوانم، کسی هم با من صحبت نکرده و ارتباط نگرفته »
پاسخ داد : « قارچ این حالت را ایجاد میکند. نوشته های من را که بخوانی الهۀ قارچ می فهمد و به جای ذهنت می نشیند، مثل صدایی که با تو حرف می زند.»
بعد از کمی ادامه داد : « تو باید عارف شوی و شمنی زندگی کنی تا عشق و دوست داشتنت زیادتر شود، نه تنها دوستت بلکه همۀ انسانها را هم در برگیرد. کارگزارت را دعوت کن و بگو استادت را صدا کند. فکر کن این یک خواب است و صبح تمام می شود، با لذت و عشق تماشایش کن و با احساساتت نجنگ.»
پرسیدم : « من کی به اشراق می رسم؟ کِی تمام می شود؟ من کجای کارم؟ »
گفت : « اگر روی منطق و آگاهی و دوست داشتن انسانها کار کنی هر موقع که خدا بخواهد به تو می دهد. این سوالها را که از من می پرسی استادت را بخواه و از او بپرس.»
گفتم : « تو بگو استادم بیاید. من کلاً فلجم »
گفت : « باشد می گویم. حالا از این حالت لذت می بری؟ احساست خوب است؟ »
گفتم : « آره ، یک احساس ذوق زدگی قبل از جنون داشتم. فکر کنم که بعد از آن مُردم و دوباره زنده شدم ! »
گفت : « آره من هم آن را داشتم ... خیلی خوب است »
 
دقایقی بعد ... ساعت 2:34 بامداد
گفت : « الان بهتری؟»
گفتم : « همانطور مثل قبل ... هنوز هم استادم چیزی نمی گوید.»
گفت : « چشمهایت را که ببندی می شنوی و می بینی. اراده کنی سستی بدنت باز می شود. در احساس زیاده روی نکن. فقط لذت ببر، گوش کن و ببین.»
گفتم : « کمی کلافه ام. نه استادم را دیدم و نه چیزی شنیدم، برونفکنی هایم هم جواب نمی دهد.»
البته منظور من تلاشی بود که صبح دیروز برای برونفکنی انجام دادم ولی کلاغ گمان کرد وقتی روی قارچ بودم سعی بر برونفکنی کرده ام.
گفت : « خب نمی شود !! در آن حالت تو در عالم الهی هستی. فقط روی گیاه هوم می شود برونفکنی کرد ولی اگر روی قارچ باشی و اینکار را بکنی ارتباط روح با جسمت قطع می شود و بر نمی گردی!... برای شنیدن صدای استادت باید رها شوی، تو برای شنیدن می جنگی، رها باش حرف می زند. البته تاثیرش را می بینی. کلاً یک آدم دیگر می شوی. در اراده رها باش، سعی کن خیره و ثابت به یک جا نگاه نکنی. این باعث می شود کلافگی از بین برود.»
به تختم خزیدم و لحاف را رویم کشیدم.
گفت : « فشار در ساعت آخر زیاد می شود و به تو کلافگی زیاد و دلشورۀ زیاد می دهد.»
کلاغ در مورد دلخوریهای پیشینم از خودش، گفت : « همه جزئی از کل هستند، تو درست را یاد نمی گیری، همه همان درس قبلی را به تو یادآوری می کنند. نگاهت را از بیرون به درون ببر. مرامها و ذهنیتت را عوض کن و تغییرت را به کل و طبیعت نشان بده. تا تغییر نکنیم همیشه از جای قبلی آسیب می بینیم. شادی و لذت و عشق به انسانها بخشی از این زندگیست. جزئی که می خواهد کل باشد باید درونش و نگاهش و مرامهایش را تغییر دهد، آنگاه می بینی که همه چیز تغییر می کند. سعی کن گیاه بکاری و انسانها را عاشقانه دوست داشته باشی، بعد می بینی کل در کنار توست و حتا درون خود توست و تو بیرون دنبالش می گشتی. وقتی تغییر کردی می فهمی که او همانجا درون تو بوده و از ابندا هم همانجا بوده.»
 
فردای آن شب ... ساعت 14:35
کلاغ گفت : « واچرت دیشب زخمی و داغون پیش من آمد و حرفی هم نزد و دم صبح رفت. اما (V) نه. من هم (K) را دیشب پیش تو فرستادم. با استادت هم صحبت کردم و گفت هر آنچه را که لازم بوده به تو نشان داده . یک سری مشکلات را باید اصلاح و برطرف کنی. منظورش همان چیزهایی بود که دیدی و احساس کردی.»    

November 13, 2020

مراسم قارچ جادویی – تجربۀ اول

 

پنجشنبه 92.12.15

پیش از این استادم به کلاغ دستور ساخت یک معجون که با لیکور خورده می شد را داده بود که قبل از مراسم قارچی که از نظر او باید حتماً انجام می دادم، استفاده و بتوانم در روز مراسم نتایج خوبی دریافت کنم.

کلاغ ماه پیش وارد کالبد پنجم شده و شهود و حال و هوای جدیدی دارد. احتمال خیلی زیاد این انسان تازه متولد شده باید با آنچه پیش از این می شناختم بسیار متفاوت شده باشد. ما کمابیش در موارد ضروری با هم در تماسیم، مثل همین مورد. او در شهودی که داشت گفت : در روز مراسم قارچ استادت با تو صحبت می کند، همینطور درخت کهنسال و استادی دیگر رازی را به تو خواهد گفت، من در شهودم دیده ام که برایت چه اتفاقات قشنگی رخ می دهد و ...

مراسمی که بنا بود در روز 22 این ماه انجام دهم به یک مراسم مقدماتی در 15 اسفند نیاز داشت که بدنم به قارچ عادت کند تا در مراسم اصلی هفت روز بعد بتوانم از آن نتیجه بگیرم. کسی که از او قارچ خریدم از دون خوان بازهای حرفه ای بود طوریکه اقتدارهایی هم از این مسیر کسب کرده بود و خودش قارچ را پرورش و کشت می داد. به گفتۀ او قرار شد ابتدا با دو گرم شروع کنم.

در مورد لیکور هم باید بگویم معجون سفارشی استادم را نساختم چون کلاغ معتقد بود لازم نیست که معجون استادم را استفاده کنم. به نظر او اگر اثر الکل در بدنم نباشد بهتر است. ولی از نظر خودم بهتر بود به گفتۀ استاد پیشینم اعتماد می کردیم چون او بیشتر با من وقت گذارنده و چم وخم من را می داند.

لباس مراقبه ام را به تن کردم و عود روشن کردم، بعد از 12:30 شب بود که قارچ را خوردم و ساعت 1:15 نیمه شب آثارش شروع شد. اول حرارت بدنم بالا رفت و بعد بدنم مثل زمانی که بیش از حد گرسنه می ماند از درون یخ کرد و شروع کرد به مورمور شدن. انرژی قارچ در بدنم حرکت می کرد، سکوت ذهنم زیاد شد و خلسه بالا گرفت ولی زیاد نشد. در کل کیفیت خلسه ام نصف آن چیزی بود که در مراسم هوم مقدس تجربه کرده بودم و یا بهتر بگویم یک سوم آن بود.

کمی حالتی از سرخوشی داشتم، نزدیک به مرکز اقتدارم نشستم و به دیوار تکیه دادم. چراغ همچنان روشن بود، طرح چهارخانۀ پرده داشت بازی در می آورد و به اعواج می رفت. ذهنم تقریباً در سکوت بود و تنها چیزی که به آن فکر می کردم این بود که آیا استادانم را می بینم یا نه.

بلند شدم و چراغ را هم خاموش. مدتی گذشت ولی از کسی خبری نشد و چیزی هم نشنیدم، حس خاصی داشتم پیش خودم گفتم مثل سعی برای بیدار شدن از یک کابوس است، به هرچیزی چنگ می زنم که بیدار شوم...

نا خوداگاه گریه ام گرفت، طوری شد که نمی توانستم جلویش را بگیرم و خودش هم قطع نمی شد در حین گریه مدام به خودم دلداری می دادم که درست می شود! یک روز همه چیز درست می شود ...

پجشنبه بود، روز دستیارم و کارگزارم، هردو را فراخواندم تا در کنار من باشند، و برایشان موفقیت و تکامل خواستم و همچنان گریه امانم نمی داد. باید بگویم درجۀ عطوفتم بالا رفته بود و بسیار رقیق القلب شده بودم.

یاد حرف ساقی قارچ افتادم که گفته بود در این فرکانس ممکن است اتاقت از نظر چیدمان اصلاً جالب بنظرت نیاید، رنگهایش متفاوت می شوند و ... برای امتحان این موضوع مجدداً چراغ را روشن کردم ولی دکوراسیون و رنگبندی اتاقم کماکان برایم خوشایند بود و رنگها هم تغییری نکرده بودند. همزمان گفته های کلاغ هم در گوشم بود که گفته بود : فقط کاری که ذهنت به تو می گوید انجام نده. بلند شدم و به دستشویی رفتم و به چهره ام در آینه نگاه کردم، چهره ام تغییر کرده بود و وقتی به صورتم آب می زدم متوجه شدم دستم با صورتم بیگانه است، انگار که دست دیگری روی صورتم است و یا دستم روی صورت دیگریست !! صورتم را بزرگتر از حد واقعیش احساس می کردم. دستهایم نیز در آینه تغییر کردند، استخوان دستهایم کاملاً پیدا بود، استخوانهایی سفید از زیر پوستی نازک و رنگ پریده با رگهای آبی برجسته (در حالت عادی آنقدر بزرگ و برجسته و حتا زیاد نبودند) که روی استخوانهای سفید پیچیده شده بودند.

وقتی به سمت اتاقم راه افتادم احساس یک غول بزرگ و مهربان را داشتم که سر بزرگی دارد و سنگین قدم بر می دارد. وارد اتاقم شدم، دوباره در آینه میز آرایشم خود را برانداز کردم چهره ام باز تغییر کرده بود حتا با تصویری که در آینه دستشویی دیده بودم فرق داشت، گویی در هر آینه تغییر می کردم و هیچکدام مال من نبود. چشمهایم نزدیک هم شده بود و بینی ام مثل منقار از صورتم بیرون زده بود، پای چشمهایم سیاه بود و رنگ پوستم سفید بی رنگ مثل یک جنازه. رگه رگه های اُریب روی صورتم نمایان شدند مثل جای زخمی که خوب شده ولی گوشت آورده، ناگهان دوباره چهره ام تغییر کرد و مردانه شد... جالب این بود که در مراقبۀ اقتدار دیدن – یا همان مراقبۀ آینه – با پلک زدن، صورت اصلی ام نمایان می شد و بعد از مدتی دوباره تغییر می کرد ولی این بار این اتفاق نمی افتاد هر قدر هم پلک می زدم باز همان صورت مردانه به من خیره شده بود.

دوباره چراغ را خاموش کردم و چشمهایم را بستم. ویژنها شروع شد، پارچه های رنگارنگ با طرحهای سنتی هند و تبت ( من درست با طرحهای سنتی این دو فرهنگ آشنا نیستم ولی در جایی از این شهود حس هند جولان می داد و در جای دیگر تبت را حس می کردم ) آخرین چیزی که دیدم پارچه هایی با رنگهای شاد و متفاوت ولی این دیگر مختص تبت بود. کل سفرم سه ساعت بیشتر طول نکشید.

دیگر مراسم رو به اتمام بود و آثار خلسه داشت کمرنگ می شد.

به کلاغ پیام دادم  که مراسم را انجام دادم ولی آنچه فکر می کردیم اتفاق نیفتاد.

کلاغ گفت : « این احساس مهربانی تا دو سه روز هست. ویژن هایت را بررسی کن. " دیدن و شاهد بودن" احساسش را درونت شاهد باشد، صدای ذهنت تو را راهنمایی می کند.»

گفتم : « صدای ذهنی ندارم. ذهنم کار نمی کند که بخواهد راهنمائیم کند»

گفت : « این احساس تا هشت ساعت طول می کشد، چشمهایت را ببند، قارچ را به عنوان راهنمای درونت باور کن، به صدای ذهنت گوش کن که با تو حرف می زند. تا ساعت شش صبح روی قارچ هستی تا آن زمان مراقبه کن، سعی کن جایی که هستی تاریک باشد. اگر از تاریکی حس خوبی نداشتی چراغ را روشن کن، اما به صدای ذهنت چشم بسته گوش کن تا راز را برایت بگوید.»

گفتم : « فکر کنم باید بود آن ساقۀ کوچک قارچ را هم می خوردم چون اثر خلسه کم شده »

گفت : « برای دفعۀ اول خیلی زیاد است، نصفش را بخور »

گفتم : « نصفه در من اثری ندارد»

گفت : « باشد، خودت می دانی ولی اول ببین صدای ذهنت را می شنوی یا نه »

با کلافگی گفتم : « من از آن موقع تا حالا چیزی نشنیده ام، استادم نیست، هیچکس نیست و هیچکس هم جای ذهنم ننشسته !! »

گفت : « این احساسات تا ده برابر زیادتر می شود. نتیجه اش را خبر بده »

 

آن ساقۀ کوچک را هم خوردم ولی انگار قارچ سینا خورده باشم چیزی عایدم نشد.

( فردای آن روز که داستان را برای ساقی دون خوان باز تعریف کردم به من گفت : اگر از من می پرسیدی مانعت می شدم، بعد از یک ساعت از خوردن قارچ تا شش روز هم هر قدر قارچ بخوری فایده ای ندارد )

 در حال مراقبه نشستم و چراغ خاموش ادامه دادم. بعد از مدتی صدای ذهنم شروع به گفتن یک اسم کرد، توجهی نکردم ولی مدام تکرارش می کرد، هی می گفت و می گفت، آنهم با جدیت گویی دارد کسی را صدا می زند...

مانیک ! ... مانیک ! ... مانیک ! ...

اسم را یادداشت کردم واین آخرین چیزی بود که آن ساقۀ کوچک برایم آورده بود.

ساعت 5:30 صبح بود، فکر کردم اگر بخوابم شاید هر چه باقی مانده در رویا اتفاق بیفتد.

در خواب هم چیزی نبود جز یک قسمت کوچک. در رویا دیدم همان ساقی دون خوان باز در مورد سفر قارچ جادویی به من مسیج داده : بلند شو! لباس سفرت را بپوش و آماده باش. فقط یادت باشد با لباس مادرت به سفر من نیایی ! با خودت شن بیاور!

این پیام را هم به کلاغ مسیج کردم، گفت : « آن لباس انرژی و آگاهی بود که به تو داده شد و در زندگیت تغییراتش را می بینی. مانیک اسم تو در تناسخ پیشینت بوده، ولی نمی دانم چرا الهۀ قارچ با صدای ذهنت با تو تماس نگرفته، من از استادت سوال می کنم و به تو خبر می دهم »