شنبه
1393.09.01
اواسط هفتۀ قبل دوباره درگیر خشم با یکی از
اعضای خانواده شدم. دعوای شدیدی بود و عجیب اینکه تا روز قبل هم دست از سرم بر
نداشته بود. بعد از پایان مشاجره از این به خود می تابیدم که دوباره بازیچه شدم و
مثل گذشته و یک آدم عادی – نه سالک – رفتار کردم ولی بعد دیم که نه... انگار می
خواهم و منتظرم که یک حرکت دیگر ببینم تا مثل آتشفشان به رویش بپاشم. انگار خشم به
شکلی عمدی و آگاهانه پشت در منتظر ایستاده تا با کوچکترین حرکتی که می بیند حمله
ور شود.
آن روز بعد از آنکه نقطۀ اوج خشم رد شد پیش خود گفتم خدا کند فرصت دیگری به من
داده شود تا این بار مثل یک سالک شاهد خشمم شوم و شکارش کنم نه مثل یک آدم عادی
منفجر شوم.
گویا این خشم بی دلیل ادامه پیدا کرده تا من بتوانم
راه حلی برایش پیدا کنم. بعد از شروع سلوک هیچگاه پیش نیامده بود که اینطور روی
این موضوع قفلی بزنم و تا این حد ذهنم را در هرج و مرجی بی وقفه بیابم.
همۀ آن عبارات تاکیدی که برای یادآوری و آموزش،
روی درب کمدم چسبانده بودم در این مدت برایم حکم تعدادی جوک مسخره و بی معنی را
داشت که حتا باعث خنده هم نمی شد.
***
اثرات خشم خودش آمد و خودش هم ناپدید شد بدون
آنکه من در ناپدید کردنش دخیل باشم. هفت روزی طول کشید بی آنکه بفهمم چطور شد که یقه
ام کرد و چطور شد که یقه را بالاخره ول کرد و رفت. این واقعاً برایم زجرآور است که
اختیاری رویش ندارم.
ذهنم واقعاً در این هفت روز سنگ تمام گذاشت تا
جایی که دلم می خواست مغزم را با یک ماشه از این زحمت بی وقفه خلاص کنم.
No comments:
Post a Comment