دوشنبه 1393.07.21
دیشب
محض تنوع و اینکه ببینم بالاخره موفق به دیدن رنگ چاکرای ریشه می شوم یا نه مراقبه
ای کردم.
باز
هم موفق به دیدن رنگ قرمز نشدم، بعد از اینکه از دیدن رنگ قرمز به کل نا امید شدم
برای مدتی نفس عمیق کشیدم که منجر به دیدن رنگ سفید کم عمق و کم رنگی شد. در آخر
با خالقم شروع به درد دل کردم و از اینکه در این مسیر تنها رها شده ام گله کردم.
از اینکه در همۀ مسیرها به بن بست رسیده ام. نه استادی، نه راهنمایی نه اتفاق
امیدوار کنندۀ معنویی نه حتا یک اتفاق ساده که بگوید من در مسیرم نه ...
خود
را در زمین و آسمان تنها رها شده می دیدم طوریکه گویا هیچکدام من را پذیرا نبودند.
آن
از معشوق زمینی و شغل و کسب و کارم و آنهم از آسمان و بی تفاوتی های زجر آورش.
خواستم
کمکم کند و خودش استاد و راهنمایم شود. چشمایم را بسته بودم و به این انزوای عجیب
اشک می ریختم که نور نارنجی ماتی از مرکزش شروع به موج زدن کرد و بعد درونش یک
بنفش کمرنگ (یاسی) شروع ضربان زد. رنگ یاسی بزرگ شد و با موج زدن نور نارنجی بزرگ
و کوچک می شد.
هاله
بزرگ و بزرگتر شد و تمام فضای بستۀ چشمانم را گرفت. بنفش یاسی خوشرنگ و درخشان ...
فکر
کردم شاید v به سراغم آمده! نمی دانم ... اصلاً
چرا آمده بود؟! تا حالا کجا بود و الان وسط یک خلوت خصوصی با خالقم چکار می کند؟!
به
یاد دارم شب در خواب و لابه لای ماجراهای مسخره و خنده دار که در رویایم رقم می
خورد ناگهان چیزی مثل یک پیامک جدی در این مورد – همان احوالاتی که در مراقبه با آن
روبرو شده بودم – به من از دنیای دیگری ارسال شد.
البته
متاسفانه باز کلام اصلی را همانجا جا گذاشتم ولی روح پیام را با خود به بیداری
آوردم: «اگر معنویت را می خواهی باید از عشقهای زمینی دل بکنی»
این
جمله برایم قابل هضم نبود چطور می شود دل کَند و بعد عشق آسمانی را بنده شد؟! مگر
نه اینکه عشق زمینی پُلی برای پرش به عشق بینهایت آسمانیست؟َ!
یا
شاید برای من قرار نیست اینطور پیش برود!
صبح
که بیدار پیامی که به من داده شد از خاطرم پاک شد ولی در طول روز ناگهان جملۀ گفته
شده در ذهنم رنگ گرفت. سریع آنرا نوشتم و با کلاغ در میان گذاشتم.
گفت: «این پیام از طرف خدا یا روح مقدسی نبوده چون چنین چیزی امکان ندارد. این شیطنت
یک موجود بوده که می خواسته سر به سرت بگذارد. اگر می خواهی این مسیر را امتحان کن
ولی آگاهانه و هوشیارانه دست بکش»
خب
... اصلاً خوب نیست، وسط این همه نا امیدی گمان کرده بودم که دیشب بایکوت آسمانی
شکسته و حالا دیدم فقط با یک شیطنت روبرو بوده ام نه بیشتر.
No comments:
Post a Comment